سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!
این نیز بگذرد! 
قالب وبلاگ
جهت دانلود رایگان سوالات آزمون کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی بر روی لینک زیر کلیک کنید.فایل حاوی نمونه سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی از سال 87 لغایت 93 می باشد.

 

http://s3.picofile.com/file/8199796384/kardani_karshnasi_aloom_azmayeshgahi.zip.html

 

دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال 87_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال88_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال89_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال90_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال91_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال92_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال93

دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال 87_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال88_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال89_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال90_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال91_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال92_دانلود رایگان سوالات کاردانی به کارشناسی علوم آزمایشگاهی سال93

[ دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۲ ] [ 18:27 ] [ تیک تاک ] [ ]
در زیر لینک دانلود ترانه  Eye of the Tiger کاری از گروه Survivor  را همراه با متن و ترجمه ی این ترانه، برای شما عزیزان قرار میدم. این ترانه تم فیلم راکی 3 هست و بسیار زیبا و با تحرک و با شور حماسیه. نکته جالب اینکه کسایی که سریال supernatural را دنبال میکنن در پایان قسمت 6 از فصل 4 این سریال با صحنه ای مواجه میشن که دین (یکی از 2 شخصیت اصلی سریال)بخش هایی از این ترانه رو لب خوانی و اجرا میکنه!



Rising up, back on the street
Did my time, took my chances
Went the distance
Now I'm back on my feet
Just a man and his will to survive

So many times, it happens too fast
You trade your passion for glory
Don't lose your grip on the dreams of the past
You must fight just to keep them alive

 It's the eye of the tiger
It's the thrill of the fight
Rising up to the challenge
Of our rival
And the last known survivor
Stalks his prey in the night
And he's watching us all with the
Eye of the tiger

Face to face, out in the heat
Hanging tough, staying hungry
They stack the odds
Still we take to the street
For the kill with the skill to survive

Rising up straight to the top
Had the guts, got the glory
Went the distance
Now I'm not gonna stop
Just a man and his will to survive

The eye of the tiger
The eye of the tiger
The eye of the tiger
The eye of the tiger

بلند مي شوم و به خيابان برمي گردم
اکنون زمان من است تا بختم را بيازمايم
بعد از اين همه طي مسير دوباره روي پاي خويش ايستاده ام
مردي که تنها اشتياق به زنده بودن برايش باقي مانده

چه دوران ها که به سرعت گذشت
و تو هوسهایت را براي افتخار فدا کردي
از روياهاي گذشته ات دست برندار
براي زنده نگه داشتنشان بجنگ

اين چشم ببر است
اين هيجان نبرد است
برميخيزيم و حريفمان را به مبارزه ميطلبيم
و آخرين بازمانده
براي طعمه اش در دل شب کمين کرده است
همه ما را زير نظر دارد
با چشمان ببر

رو در رو ،غرق در عصيان
محکم ، مانده با اشتیاق
آنها با تعدادي نابرابر به ميدان آمده اند
اما ما به خيابان مي آييم
براي کشتن با مهارتي که در جان بدر بردن داريم

بلند شو و مستقيم به ميدان نبرد برو
حريص باش براي بردن
بعد از اين همه طي مسير
قصد توقف ندارم
مردي که تنها اشتياق به زنده بودن برايش باقي مانده

اين چشم ببر است
اين چشم ببر است
اين چشم ببر است
اين چشم ببر است


http://s1.picofile.com/file/8101760868/Journey_Survivor_Eye_Of_The_Tiger_Rocky_Theme_Song_.mp3.html



[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۵ ] [ 20:40 ] [ تیک تاک ] [ ]
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟


نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم


 چه خواهد ساخت؟


ولی بسیار مشتاقم،


 که از خاک گلویم سوتکی سازد.


 گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش


 و او یکریز و پی در پی،


 دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،


 و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.


 بدینسان بشکند در من،


 سکوت مرگبارم را...


[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۹ ] [ 0:1 ] [ تیک تاک ] [ ]
سه  موسیقی زیبا از آثار گروه secret garden تقدیم به عزیزانی که به

موسیقی بی کلام و آرامش بخش علاقه مندند.این سه قطعه از آلبوم 

once in a red moon انتخاب شدن.


http://s4.picofile.com/file/7740763010/01_Secret_Garden_Awakening.mp3.html


http://s4.picofile.com/file/7740766555/03_Secret_Garden_Silent_Wings.mp3.html


http://s4.picofile.com/file/7740771933/07_Secret_Garden_Belonging.mp3.html




[ جمعه ۱۳۹۲/۰۲/۰۶ ] [ 20:28 ] [ تیک تاک ] [ ]
دوستان عزیز ضمن تبریک سال نو امروز موسیقی متن فیلم آخرین موهیکان رو واسه دانلود میذارم.این موسیقی کاری از تروور جونز (Trevor Jones)هستش و بسیار زیبا و شنیدنیه، احتمالا تا به حال بارها این موسیقی زیبا  رو شنیدین اما نمیدونستین کار چه کسیه.

پیشکش شما یاران گرامی:


http://s1.picofile.com/file/7701289351/John_Williams_Last_of_the_Mohicans_Main_Theme_.mp3.html



[ شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۰۳ ] [ 22:25 ] [ تیک تاک ] [ ]
دوست من! نامه مهربانتان را پس از ده روز زیارت کردم، علتش شاید این بوده است که در این مدت در تهران بودم، شهری که هیچ دوستش نمی‌دارم و جز عقیده که در من کارگر است، هیچ نیرویی نمی‌تواند مرا به آنجا بکشد و تحمل این شهر دروغین تقلیدی نوکیسه و بی‌روح و بی‌اصالت و بزک‌کرده زشت را بر من سبک کند. لزومی ندارد که احساسم را از نامه‌ای که می‌گفت شما به سلامت من می‌اندیشید بیان کنم و البته این حاکی از آن نیست که من به سلامت خود بسیار می‌اندیشم بلکه از آن روست که جلوه‌ای از روح و نشانه‌ای از صداقت متعالی و ناب احساس انسانی—به خصوص در زندگی ما که هر چه است به مصلحت و روزمرگی و ضرورت آلوده است—برای تیپ‌هایی که در حاشیه زندگی به سر می‌برند و با شعر و روح و عقیده و ایمان و تاریخ و خیال و ایده‌آل بیشتر سر و کار دارند تا خانه و اداره و اضافات و رتبه و رئیس و میز و ترقی و موقعیت و مصلحت و زمین دونبش، تکان‌دهنده است. اما این را باید در پاسخ الطاف شما عرض کنم که من به همان اندازه که به نگرانی شما از سلامت تهدیدشده‌ام ارج بسیار می‌نهم، به آنچه سلامتم را تهدید می‌کند اهمیتی نمی‌دهم زیرا سلامتم را به چیزی نمی‌گیرم، چه، وقتی شما نمی‌خواهید از خانه بیرون روید، نه جایی دارید که بروید و نه از گردش جمعی در خیابان‌ها و جاده‌هایی که به هیچ جا نمی‌روند لذتی نمی‌برید، چگونه می‌توانید از اینکه اتوموبیلتان پنچر شده است و یا موتورش خوب کار نمی‌کند و به روغن‌سوزی افتاده یا خواهد افتاد دچار اضطراب باشد؟ لابد طبیبانه خواهید فرمود: آخر ناسازگاری کار بدن عمر را کوتاه می‌کند. آری، ولی مگر نه بیهودگی هرچه کوتاه‌تر بهتر؟ از رنجهایش سخن نمی‌گویم که اگر بگویم پای قیچی کردن عمر پیش می‌آید و نه دیگر کوتاه کردن. و شاید بگویید: به روح و اندیشه و احساس و هدف و کار در راه ایمانت که ارج می‌نهیم؟ بدن بیمار چه کاری می‌تواند کرد؟ روح و اندیشه و مسئولیت اعتقادی را نیز فلج می‌کند. آری، و اینجاست که پای دردناک‌ترین فاجعه وجودی من پیش می‌آید. همان که در آن عبارت زیبا و آشنا بدان اشاره‌ای رفته بود: O mon dieu seul dans la vie seul dans la minuit … من نه یک بورژوایم که «رفاه» طبقاتی مرا به دردها و تنهائی‌های موهوم احساساتی دچار کند که زاده بیدردی است و نه یک شاعرمسلک عاشق‌پیشه و یا عارف طریقت که حرف‌های عرفانی یا احساساتی و خیالی بزنم و به رمانتیسم لامارتینی یا بکت‌بازی‌های رایج اخیر مبتلا شوم بلکه تمام عمرم را بر سر یک حرف گذاشته‌ام و با اینکه به همه درها و پنجره‌ها سر می‌کشم یک گام از راهی که از آغاز راه رفتنم بر آن می‌رفته‌ام کج ننهاده‌ام و می‌کوشیده‌ام—گرچه بودا را در دلم پنهان کرده‌ام و با روسو (حداقل) و با پاسکال و بیشتر از همه با لوپی شاعر چین قدیم خویشاوندم—زبانم را به دکارت بسپارم و قلمم را به لوتر و کالون و در نتیجه شده‌ام دورگه‌ای که یک رگم به هند می‌رود و یک رگم به سینا و حرا و دلم پوشیده در بنارس می‌تپد و عقلم در مدینه بومی شده است و به طواف کعبه مشغول است و این است که اگر از تنهایی و شب می‌گویم و یا درباره‌ام می‌گویند نه به معنای فلسفی یا شعری یا احساساتی و رمانتیک آن است بلکه معنی دارد و معنائی سنگین و جدی و عینی، ابژکتیو. «کویر» را نگاه کنید و «معبد» را، همه در شب می‌گذرد و چه وحشتی در آن موج می‌زند از روز! و همه کلماتش در تنهائی زاده شده‌اند و چه بیزاری‌ای در آن از جمعیت! اما کاش شب می‌بود و تنهائی! نه، تضادی که در سرشت من هست به سرنوشتم نیز سرایت کرده است. «مذهب، علم، آزادی و ادبیات» چهار بعد اساسی سرشت من بوده که سه بعد آن ناچار مرا همیشه به میان جمع می‌کشید. مذهب مرا با عوام و علما، علم با انتلکتوئل‌ها، آزادی با کشمکش‌ها و مردم و فقط ادبیات و هنر با خودم. و می‌بینید که سهم خودم یک چهارم دیگران است. لابد چنین کسی که از چهار پایه وجودی‌اش سه پایه‌اش در عمق جمعیت است و همواره مشغول دیگران باید غرق انبوهی خلق باشد و ازدحام! آری، و چنین هم هست و حالا که تازه سرم خیلی خلوت شده است می‌بینید که تا کجا مردم‌زده‌ام و پایمال جمعیت و شلوغی و کشاکش‌های این و آن و جوش کار و حرف و درگیری‌ها! پس چرا شب؟ چرا تنهایی؟ مذهب، همه مذهبی‌ها را گردم جمع کرده است و آزادی همه سیاست‌اندیش‌ها و روشنفکران را و علم، همه کتابشناس‌ها و قلم‌زن‌ها و تحصیلکرده‌ها را و حتی ادبیات و هنر نیز اهل ذوق و نویسندگی و شعر... را! اما این یک پیش‌بینی درستی است که متاسفانه درباره من غلط از آب در می‌آید. زیرا سیاست و آزادی و روشنفکری را به گونه‌ای می‌فهمم که در اول قدم روشنفکری‌های رایج مملکتی در برابرم می‌ایستند و نویسندگی و شعر و ادب را به گونه‌ای که هم‌کلاسی‌ها از من می‌رنجند که خیلی نواندیشم و بدعت‌گذار و هم نوپردازان و نونویسان فرنگی‌مآب سبک‌دار که «معلوم نیست چه می‌گوید و به چه سبکی می‌نویسد و می‌اندیشد؟!» و هم اهل علم. کهنه‌ها و نوها که نه کهنه‌ام و نه نو. نه مثل مورخ‌ها است، نه شبیه جامعه‌شناس‌ها، نه به شیوه فلاسفه و نه در طریقه اشراق و عرفان. نه شرقی، نه غربی، نه کلاسیک، نه مدرن، نه پیرو مکتبی مشخصی، نه طرفدار شخصی معین و نه صاحب متدی از متدهای علمی، اجتماعی، تاریخی، فلسفی، ایده‌آلیستی، رئالیستی، چپ، راست، هیچ... و این هم مذهبم، که شاهدید! از وقتی تمام کوشش‌هایم را وقف مذهب کرده‌ام، همه متولیان مذهب، پاک و ناپاک، مترقی و مرتجعشان یکپارچه در برابرم صف کشیده‌اند و مؤمنین از ظهور این دشمن خطرناک دین به وحشت افتاده‌اند آنچنان که اگر با دعا و نفرین و درخواست از خدا کلکم کنده نشد و خاموش نشدم به نیش چاقویی بالاخره اسلام و ایمان را از شر من نجات خواهند داد. می‌بینید که نه در شب‌ام و نه در تنهائی. نه در روز و نه با جمعیت نه با کسی پیوند دارم و نه با گروهی نیست که پیوند نداشته باشم از همه سو با زمان و با جامعه خویشاوندم و از هر سو بیگانه! هر چه به انبوه جمعیت بیشتر فرو می‌روم تنهاتر می‌شوم و هر چه در روز گرفتارترم و با زندگی درگیرتر، در شب تنهاتر می‌شوم و در زندگی تنهاتر! و آنگاه در حالی که سقف آسمان بر سرم افتاده و دیواره‌های ضخیم و عبوس جهان از چهارسو لحظه‌لحظه نزدیکتر می‌شوند و مرا در خود می‌فشرند و خفقان را هرچه بیشتر فریاد می‌زنم سنگین‌تر احساس می‌کنم و نزدیکتر، نامه‌ای آشنا برسد که بر رنج تنم بیمناک است. بی‌شک این نگرانی خود تنها دارویی است که می‌تواند تسکینم دهد زیرا روحی که در آن پنهان است غربت در وطن و تنهایی در انبوه جمعیت را که رنج بزرگ من است تخفیف می‌دهد اما از من انتظار نداشته باشید که چندان خاطرجمع باشم و بی‌درد. و یا بدان اندازه برای بودنم و ماندنم اهمیت قائل باشم که به سلامت و بیماری‌ام بیندیشم و برای بیشتر زیستن تن به دوا و دکتر بدهم! در عین حال می‌گویید چه کنم؟


(نوشته شده در اوایل سال ۱۳۵۰ شمسی)

برگرفته از پايگاه اطلاع رساني دکتر علي شريعتي


[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۸ ] [ 23:7 ] [ تیک تاک ] [ ]

هیهات من الذله





[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۴ ] [ 13:3 ] [ تیک تاک ] [ ]
والله ان قطعتم يميني ، اني احامي ابداً عن ديني






[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۴ ] [ 9:27 ] [ تیک تاک ] [ ]
دوستان گرامی.

امروز لینک دانلود پاورپوینتی از شگفتی و عظمت دنیا براتون گذاشتم که آدم رو به تفکر وادار میکنه. جدای از هر بحث دینی و عقیدتی ازتون میخوام که با دقت این پاورپوینت رو نگاه کنین و در خلوت خودتون بهش فکر کنین.

برای دانلود کلیک کنید:


http://s2.picofile.com/file/7155357953/%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA_%D9%88_%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C_%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4.pps.html




[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۷ ] [ 12:37 ] [ تیک تاک ] [ ]
اینجا لینکی را قرار دادم که میتوانید از طریقش وارد یه سایت بشوید که تست هوش استاندارد را ارایه میدهد.(البته باید برنامه فلش پلیر بر روی سیستم شما نصب باشد) توجه کنید که در صفحه ی اول زبان مورد نظرتان را انتخاب میکنید(انگلیسی) سپس در 2 صفحه ی بعدی بر روی start کلیک میکنید تا صفحه مربوط به سوالات نمایان شود.سپس به پاسخ گویی میپردازید.زمان پاسخ به سوالات 40 دقیقه است که در گوشه ی پایینی سمت چپ نشان داده میشود.بعد از پاسخ گویی به سوالات روی گزینه memu در پایین سمت راست رفته و گزینه ی send را کلیک میکنید تا سیستم میزان هوش شما را بر روی نمودار نشان دهد. موفق باشید.

:-)


http://www.iqtest.dk/main.swf

[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۶ ] [ 18:22 ] [ تیک تاک ] [ ]
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۱ ] [ 21:28 ] [ تیک تاک ] [ ]
                                           عدالت ما انسان ها!!!


















[ شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۱ ] [ 18:36 ] [ تیک تاک ] [ ]

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس

در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات

همراه زودتر ازموقع به محل رفت .

در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده

بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده

انگلستان نشست .


قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي

نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما

پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست .


جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق

منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما

پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .


جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که

شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .


کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به

صدا در آمد و گفت :


_ شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده

هيات انگليس کدام است ؟


نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين

بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟


او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما

خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران

سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...


سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان

سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار

گرفت.


با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه

تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان

محکوم شد .


[ شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۵ ] [ 9:48 ] [ تیک تاک ] [ ]
                                   ( شبانه )


مرا


تو

بي سببي

نيستي.

به راستي

صلت كدامين قصيده اي ، اي غزل؟

ستاره باران جواب كدام سلامي

به آفتاب

از دريچه ي تاريك؟

كلام از نگاه تو شكل مي بندد.

خوشا نظربازيا كه تو آغاز مي كني!


      { شاملو }


[ سه شنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۱ ] [ 11:0 ] [ تیک تاک ] [ ]

                

                         « شبانه »

 

دوست اش می دارم

چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی.

شهر

همه بیگانگی و عداوت است-

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهایی غم انگیزش را درمی یابم.

 

 

اندوهش

              غروبی دلگیر است

                                 در غربت و تنهایی

هم چنان که شادی اش

طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم،

و پنجره ای

              که صبح گاهان

 

 

به هوای پاک

گشوده می شود،

و طراوت شمعدانی ها

                         در پاشویه ی حوض

چشمه ای

   پروانه ای و گلی کوچک

      از شادی

         سرشارش می کند،

و یأسی  معصومانه

              از اندوهی

                

                          گرانبارش!-:

این که بامداد او دیری ست.

تا شعری نسروده است.

چندان که بگویم:

              «امشب شعری خواهم نوشت»

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود

چنان چون سنگی

                         که به دریاچه ای

و بودا

                         که به نیروانا.

 

و در این هنگام

                     دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوبش را

                     تنگ در آغوش  گرفته باشد.

 

اگر بگویم که سعادت

         حادثه ای ست براساس اشتباهی،

اندوه

        سراپایش را دربر می گیرد

 

 

چنان چون در یاچه ای

       که سنگی را

و نیروانا

       که بودا را.

چرا که سعادت

      جز در قلمرو عشق باز نشناخته است:

عشقی که

      به جز تفاهمی آشکار نیست.

بر چهره ی  زندگانی من

که بر آن

 

                هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایت می کند.

 

آیدا

      لبخند آمرزشی ست.

نخست

      دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

           همه چیزی

 

                      به هیأت او در آمده بود.

آنگاه دانستم که مرا دیگر

                                    از او

                                           گزیر نیست.

 

                              

                                 { احمد شاملو}

 

 








 

 

[ جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۲۰ ] [ 17:34 ] [ تیک تاک ] [ ]

                 « پیش درآمد »

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچهء همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد

 به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،

                                                      آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ،

            -خانهء  کوچک ما سیب نداشت.

 

                                           { حمید مصدق }

 

[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۶ ] [ 12:33 ] [ تیک تاک ] [ ]
 

         « قصیدهء آبی،خاکستری،سیاه »

 

در شبان غم تنهایی خویش  ،

عابد چشم سخن گوی  توام.

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جان فرسا ،

زائر ظلمت گیسوی توام.

 

گیسوان تو پریشان تر از اندیشهء من ،

گیسوان تو شب بی  پایان .

جنگل عطر آلود.

شکن گیسوی تو ،

موج دریای  خیال.

کاش با زورق اندیشه شبی ،

از شط گیسوی  موّاج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر این شط موّاج سیاه ،

همهء عمر سفر می کردم.

 

من هنوز از اثر عطر نفس های  تو سرشار سرور ،

گیسوان تو در اندیشه ء من ؛

گرم رقصی موزون .

 

کاشکی  پنجهء من ،

در شب گیسوی  پر پیچ تو راهی

می جست .

چشم من ، چشمهء زایندهء اشک ،

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.

 

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر ،

ابر خاکستر ی  بی  باران پوشانده ،

آسمان را  یک سر.

ابر خاکستری  بی باران دلگیر است.

و سکوت تو پس   پردهء خاکستری

سرد کدورت افسوس  !

سخت دلگیرتر است.

 

شوق باز آمدن سوی  توام هست ،

امّا ،

تلخی سرد کدورت در تو ،

پای  پویندهء راهم بسته ؛

ابرخاکستری  بی باران ،

راه بر مرغ نگاهم بسته ،

 

وای  ، باران ؛

باران ؛

شیشهء پنجره را باران شست.

از دل من امّا ،

-چه کسی نقش  تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای  ،باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست.

 

خواب روءیای  فراموشی هاست !

خواب را دریابم ،

که در آن دولت خاموشی هاست.

من شکوفایی گل های  امیدم را در روءیاها می بینم ،

و ندایی که به من می گوید :

  « گر چه  شب تاریک است

           دل قوی  دار

                      سحر نزدیک است »

 

دل من در دل شب ،

خواب پروانه شدن می بیند.

مهر در صبحدمان داس  به دست

                       خرمن خواب مرا می چیند.

 

آسمان ها آبی ،

- پر مرغان صداقت آبی ست -

دیده در آینهء صبح تو را می بیند.

از گریبان تو صبح صادق ،

می گشاید پر و بال.

 

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه ،

         از آن پاکتری  .

تو بهاری  ؟

نه ،

         بهاران از توست.

از تو می گیرد وام ،

هر بهار این همه زیبایی را.

هوس   باغ و بهارانم نیست

ای  بهین باغ و بهارانم تو !

 

سبزی  چشم تو -

                           دریای  خیال .-

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز ،

مزرع سبز تمنایم را .

ای  تو چشمانت سبز

در من این سبزی  هذیان از توست.

سبزی  چشم تو تخدیرم کرد.

حاصل مزرعهء سوخته برگم از توست.

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیّال نگاه سبزت ،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.

من به چشمان خیال انگیزت معتادم ؛

و در این راه تباه ،

عاقبت هستی خود را دادم.

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا ؟

در پی گمشدهء خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست .

در خود آن  گمشده را در یابم

 

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار !

کاروان های  فروماندهء خواب از چشمت بیرون کن !

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان  خواهم داد ،

به تو زیبایی را .

 

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانهء خود خواهم برد

که در آن شوکت پیراستگی ست

چه صفایی  دارد.

 

آری  از سادگیش  ،

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می  بارد.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد ،

به عروسیّ  عروسک های

کودک خواهر خویش   ؛

که در آن مجلس  جشن

صحبتی  نیست ز دارایی داماد وعروس

صحبت از سادگی  و کودکی است

چهره ای  نیست عبوس   .

 

کودک خواهر من

در شب جشن عروسیّ  عروسک هایش     

می رقصد .

کودک خواهر من ،

امپراتوری  پر وسعت خود را هر روز ،

شوکتی می بخشد .

کودک خواهر من نام تو را می داند

نام تو را می خواند !

گل قاصد آیا

         با تو این قصهء خوش خواهد گفت؟!-

 

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات ،

آب این رود به سرچشمه نمی  گردد باز ،

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز .

باز کن پنجره را !

صبح دمید !. -

 

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

آن شب دور که چون خواب خوش

 از دیده پرید .

کودک من این قصهء شاد،

از لبان تو شنید :

« زندگی روءیا نیست .

زندگی زیبایی ست .

می توان ،

بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی  .

می توان در دل این مزرعهء خشک و تهی بذری  ریخت .

می توان ،

از میان فاصله ها را برداشت .

دل من با دل تو ،

هر دو بی زار از این فاصله هاست .»

 

قصهء شیرینی ست .

کودک چشم من از قصهء تو می خوابد .

 

قصهء نغز تو از غصه تهی ست .

باز هم قصه بگو ،

تا به آرامش  دل ،

سر بهدامان تو بگذارم و د رخواب روم.

گُل به گُل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای  اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران  تو اند .

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای  اینک ، امّا آیا

باز بر میگردی  ؟

چه تمنای  محالی دارم

خنده ام می گیرد !

 

چه شبی بود و چه روزی  افسوس

با شبان رازی  بود .

روز ها شوری  داشت .

ما پرستو ها را ،

از سر شاخه به بانگ هِی ، هِی

می پراندیم در آغوش   فضا .

ما قناری ها را ،

از درون قفس سرد رها می کردیم.

آرزو می کردم ،

دشت سرشار ز سرسبزی  روءیا ها را

من گمان می کردم ،

دوستی همچون سروی سرسبز ،

چار فصلش همه آراستگی ست .

من چه می دانستم ،

سبزه می پژمرد از بی آبی  ،

سبزه بخ می زند از سردی  دی  ،

 

من چه می دانستم ،

دل هر کس دل نیست

قلب ها ، زآهن وسنگ

قلب ها ، بی خبر ا ز عاعفه اند .

 

در دلم رست گیاهی سر سبز ،

سر برآورد ، درختی شد ، نیرو بگرفت .

برگ بر گردون سود .

این گیاه سرسبز

این برآورده درخت اندوه ،

حاصل مهر تو بود .

و چه روءیاهایی  !

که تبه گشت و گذشت .

و چه پیوند صمیمیّت ها ،

که به آسانی یک رشته گسست .

چه امیدی  ، چه امید ؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بَر گردید.

 

دل من می سوزد ،

که قناری ها را پر بستند .

که پر پاک پرستوها را بشکستند .

و کبوتر ها  را

 - آه ، کبوتر ها را ...

و چه امیّد عظیمی به عبث انجامید .

 

در میان من وتو فاصله هاست

گاه می اندیشم ،

می توانی تو به لبخندی  این فاصله را برداری  !

تو توانایی بخشش داری  .

دست های تو توانایی آن را دارد ؛

که مرا ،

زندگانی بخشد .

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

    و تو چون مصرع شعری زیبا ،

        سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

 

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی دیگر ،

رونقی دیگر هست .

می توانی تو به من ،

زندگانی بخشی ،

یا بگیری از من ،

آنچه را می بخشی  .

 

من به بی سامانی ،

باد را می مانم .

من به سرگردانی  ،

ابر را می مانم .

من به آراستگی خندیدم .

من ژولیده به آراستگی خندیدم .

سنگ طفلی  ، امّا ،

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه

می آشفت .

 

قصهء بی سر و سامانی من ،

باد با برگ درختان می گفت :

              « چه تهی دستی مرد ! »

                                ابر باور می کرد .

 

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم .

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازهء تنهایی من خوش بختی

من به اندازهء زیبایی  تو غمگینم .

 

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور ؟

                                          - هیچ .                          

 من چه دارم سزاوار تو ؟

                                          - هیچ .

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی .

تو چه داری  ؟

                     - همه چیز

تو چه کم داری  ؟

                    - هیچ .

 

بی تو در می یابم ،

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است .

آرزو می کردم ،

که تو خوانندهء شعرم باشی .

راستی شعر مرا می خوانی ؟ -

نه ، دریغا ، هرگز ،

باورم نیست که خوانندهء شعرم باشی .

 - کاشکی شعر مرا می خواندی  ! -

 

بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان تر ، از پژواکم

                                           - در کوه

گردبادم در دشت ،

برگ پاییزم ، در پنجهء باد .

بی تو ، سرگردان تر ،

از نسیم سحر سرگردان

بی سر و بی سامان

بی تو - اشکم ،

                       دردم ،

                                 آهم .

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم .

بی تو خاکستر سردم ، خاموش ،

نتپد دیگر در سینهء من ، دل با شوق ،

نه مرا بر لب ، بانگ شادی  ،

 - نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس   من از زندگی بی بنیاد ،

واندر این دورهء بی دادگری ها هردم ،

کاستن ،

           کاهیدن ،

                       کاهش جانم ،

                                          کم

                                                 کم .

چه کسی خواهد دید ،

مُردنم را بی تو ؟

بی تو مُردم ، مُردم .

 

گاه می اندیشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی  ، روی تو را

کاشکی می دیدم .

شانه بالا زدنت را ،

                             - بی قید -

و تکان دادن دستت که ،

                             - مهم نیست زیاد -

 و تکان دادن سر را که ،

             - عجیب ! عاقبت مرد ؟

                                             - افسوس   !

- کاشکی می دیدم !

من به خود می گویم :

    « چه کسی باور کرد

              جنگل جان مرا

                    آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

 

باد کولی ، ای  باد

تو چه بی رحمانه ،

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی  ؛

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

باد کولی تو چرا زوزه کشان ،

هم چنان اسبی بگسسته عنان ،

سم فرو کوبان بر خاک ، گذشتی همه جا ؟

آن غبار یکه برانگیزاندی ،

سخت افزون می کرد

تیرگی را در دشت .

و شفق ، این شفق شنگرفی ،

بوی خون داشت ، افق خونین بود .

 

کولی باد پریشان دل آشفته صفت !

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب !

تو به من می گفتی :

                  -صبح پاییز تو ، نامیمون باد !

من سفر کردم ،

و در آن تنگ غروب ؛

یاد می کردم از آن تلخی  گفتارش 

در صادق صبح ،

دل من پر خون بود

در من اینک کوهی

سربرافراشته از ایمان است .

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت ،

باز برمی گردم

و صدا می زنم :

 « آی  !

    باز کن پنجره را ،

    باز کن پنجره را -

                                 در بگشا ! –

که بهاران آمد !

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد !

باز کن پنجره را !

که پرستو پر می شوید در چشمهء نور .

که قناری  می خواند ،  

                     - می خواند آواز سرور .-

که :

     - بهاران آمد

                     که شکفته گل سرخ

                                        به گلستان آمد !

سبز برگ درختان همه دنیا را ،

                                       نشمردیم هنوز .

من صدا می زنم :

- آی  !

باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتن ها ، رفتن ها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام

داسان ها دارم ،

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو .

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها .

و صبوریّ  مرا ،

کوه تسکین می کرد .

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من خالی نیست .

کاروان های  محبت با خویش

ارمغان آوردم.

من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

                            تو به من می خندی

من صدا می زنم :

                      « آی

                                 باز کن پنجره را »

پنجره را می بندی

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ،

با تو اکنون چه فراموشی هاست .

 

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش   ویران باد !

تو اگر ما نشوی  ،

خویشتنی

از جا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم ،

تو اگر بنشینی ،

چه کسی برخیزد ؟

چه کسی با دشمن بستیزد ؟

چه کسی

           پنجه در پنجهء هر دشمن

                                            - آویزد -

دشت ها نام تو را می گویند .

کوه ها شعر مرا می خوانند .

کوه باید شد و ماند ،

رود باید شد و رفت ،

دشت باید شد و خواند .

 

در من این جلوهء اندوه ز چیست ؟

در تو این قصهء پرهیز - که چه ؟

 حرف را باید زد !

درد را باید گفت !

سخن از مهر من و جود تو نیست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پدار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی  -

                                یا غرق غرور ؟! -

سینه ام آینه ای ست ،

با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار .

 

آشیان تهی دست مرا ،

مرغ دستان تو پُر می سازند .

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی بسپارد .

آۀ مگذار که مرغان سپید دستت ،

من چه می گویم ، آه ...

 

با تو اکنون چه فراموشی ها ؛

با من اکنون چه نشستن ها ،

خاموشی هاست  .

            تو مپندار که خاموشی من ،

            هست برهان فراموشی من .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

                              همه برمی خیزند .

 

                                            { حمید مصدق }           

 



[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۶ ] [ 12:30 ] [ تیک تاک ] [ ]

                         « دوستی »

 

هر روز می پرسی که: آیا دوستم داری ؟

من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم

تو در نگاه من، چه می خوانی، نمی دانم

امّا به جای من تو پاسخ می دهی : آری  !

ما هر دو می دانیم

چشم و زبان ، پیدا و پنهان ، راز گویانند

وآنها که دل با یکدگر دارند

حرف ضمیر دوست را نا گفته می دانند

ننوشته می خوانند

من « دوست دارم » را

پیوسته در چشم تو می خوانم

نا گفته ، می دانم

من ،آنچه را احساس  باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری

قلب من و چشم تو می گوید

به من : « آری  »

 

                                        { فریدون مشیری }

 

[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۵ ] [ 9:32 ] [ تیک تاک ] [ ]

             « چون سبوی  تشنه ... »

 

از تهی سرشار ،

جویبار لحظه ها جاری ست .

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب

واندر آب بیند سنگ ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من .

زندگی را دوست می دارم ؛

مرگ را دشمن .

وای  ، امّا - با که باید گفت این ؟-

من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن .

 

جویبار لحظه ها جاری  .

 

 

                                               { م. امید }

 

 

[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۵ ] [ 9:20 ] [ تیک تاک ] [ ]

تکرار

 

 

جنگل آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر این پهنه ی نومید فرود آمدند

که کتاب رسالت شان

جز سیاهه ی آن نام ها نبود

که شهادت را

در سرگذشت خویش

مکرر کرده بودند

 

 

 

با دستان سوخته

غبار از چهره ی خورشید سترده بودند

تا رخساره ی جلادان خود را در آینه های خاطره باز شناسند،

تا در یابند که جلادان ایشان، همه آن پای در زنجیرانند

که قیامِ در خون تپیده اینان

چنان چون سرودی در چشم انداز آزادی آنان رسته بود،

 -هم آن پای در زنجیرانند که، اینک!

بنگرید

تا چه گونه

بی آسمان و بی سرود

زندان خود و اینان را دوستاقبانی می کنند.

 

بنگرید!

بنگرید!

 

 

 

جنگل آینه ها به هم درشکست

و رسولانی خسته بر گستره ی تاریک فرود آمدند

که فریادِ درد ایشان

به هنگامی که شکنجه بر قالب شان پوست می درید

چنین بود:

 

«- کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست

تا بلبل های بوسه

بر شاخ ارغوان بسرایند

شور بختان را نیک فرجام

بردگان را آزاد

و نومیدان را امیدوار خواسته ایم

تا تبار یزدانی انسان

سلطنت جاویدانش را

در قلمرو خاک

باز یابد.

 

کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست

تا زهدان خاک

از تخمه ی کین

بار نبندد.»

 

 

 

جنگل آیینه فرو ریخت

و رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند،

و شاعران به تبار شهیدان پیوستند

چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند

تا سفره ی اربابان را رنگین کنند.

و بدین گونه بود

که سرود و زیبایی

زمینی را که دیگر از آنِ انسان نیست

بدرود کرد.

 

گوری ماند و نوحه ای.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندانِ بندگی اندر

بماند.


                                             { شاملو }

[ جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۱۳ ] [ 20:55 ] [ تیک تاک ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا فقط یک وبلاگ است!